بستن
کد خبر: ۱۵۱۸۳۹۰
غزاله بزرگ‌زاده در گفت‌و‌گو با «آرمان ملی»:

زن ایرانی و واقعیت‌های کمتر دیده شده

زن ایرانی و واقعیت‌های کمتر دیده شده
آرمان ملی- فاطیما احمدی: غزاله بزرگ‌زاده، نویسنده و شاعری است که در یک دهه گذشته با مسیری پیوسته، از دنیای اشعار تا رمان‌های بلند، صدایی متمایز در ادبیات داستانی معاصر ایران پدید آورده است.

 او که دانش‌آموخته مهندسی عمران است، ادبیات را نه به عنوان یک تفنن، بلکه به مثابه زیستنی دیگر برگزیده و با آثار متعددی، چون «عرفان»، «سودای وصال»، «نقش سایه»، «گم‌شده‌ای در مه»، «راز یک معما» و مجموعه داستان «خلجان»، جهانِ پرکشش زن ایرانی را با تکیه بر کهن‌الگو‌ها و جریان سیال ذهن روایت کرده است. انتشار رمان بلند و معماییِ «آفرودیت» از سوی نشر روزگار، مناسبتی شد تا با این نویسنده درباره سیر تحول نگاهش به جهان داستان، جایگاه شخصیت‌های زن در آثارش و چالش‌های ده سال نوشتن مستمر در فضای ادبی امروز ایران به گفت‌و‌گو بنشینیم. 

** کارنامه ادبی‌تان را با مجموعه اشعار آغاز کردید و سپس به داستان کوتاه و رمان رسیدید. چه تفاوت ماهوی در «جهانِ ذهنیِ» یک نویسنده رخ می‌دهد که او را از موجزگوییِ شعر به ساختار پیچیده و چندلایه رمان بلند سوق می‌دهد؟

نمی‌توانم تفکیک و ماهیت خاصی میان این دو دنیا در جهان ذهن و درون خودم قائل شوم، گاهی وقت‌ها از این فکر و احساس ذهن و جانم اَلو می‌گرفت که دلم می‌خواست مرز‌ها را بشکنم، پافراتر در دنیای ناشناخته‌ها بگذارم، وسیع‌تر و جزیی‌نگرانه‌تر بنویسم. خودم را در ترازوی سنجش توانمندی بگذارم برای محک و کشف خودِ ناشناخته‌ام، خودِ گم‌شده‌ام و تنها به غلیان روحی خودم بسنده نکنم و دقیقاً اولین رمانی که نوشتم محکی بود برای سنجش و کشف این توانمندی در خودم، و بعد از آن به خودم نهیب زدم و گفتم: «تو از پس این کار هم برمی‌آیی و می‌توانی پا به دنیای جدیدی بگذاری...» و از آنجا به بعد زمان بیشتری را به این مقوله اختصاص دادم تا شاید بتوانم چیزی که سال‌ها جزیی جدایی‌ناپذیر از دغدغه‌مندی‌ام شده بود را حتی به میزان کم انجام بدهم. 

** در گفتوگویی اشاره کردید که نگارش «آفرودیت» چنان شما را در خود غرق کرد که در زندگی شخصی‌تان تغییرات محسوسی ایجاد شد. این «دردِ شیرینِ نوشتن» تا چه حد برای شما یک ابزار شناساییِ خود است و چقدر یک ابزار روایتگری؟

برای من تلفیقی از این دو ابزار است که هر کدام مکمل و متضمن یکدیگر هستند. به عبارتی با «دردِ شیرینِ نوشتن» با یک تیر دو نشان زده‌ام؛ هم روایتی که در ذهنم ریشه دوانده را بازگو کردم و همه به مرور زمان ابعاد و پتانسیلی از وجود خودم را کشف کردم که تا قبل از آن از وجودشان بی‌خبر بوده‌ام و آن «دردِ شیرینِ نوشتن» گاهی با خمیر وجودی من بازی کرده و در نهایت قالب و هویت جدیدی به روح و درونم بخشیده و به مثابه غروبی برای منِ دیروز و طلوعی برای منِ امروز بوده که گاهی مثبت و گاهی منفی چه از لحاظ شخصیتی و چه از لحاظ روحی. 

** آفرودیت در اساطیر، شخصیتی دوگانه (پیوند‌دهنده و ویران‌گر) دارد. در رمانتان که همین نام را نیز دارد، «باران» به عنوان شخصیت اصلی، تا چه حد بازتاب‌دهنده این کهن‌الگو در بستر جامعه‌شناسی زنِ امروزِ ایران است؟

شخصیت اصلی داستان «باران» آفرودیت داستان من نبود، بلکه باران کسی بود که به سمت شخصیت آفرودیت حرکت می‌کرد رمزگشایی می‌کرد تا کسی که آفرودیت خطاب شده بود و منشأ اتفاقات بنیادی در زندگی باران بود، کسی که پنهان بود، دیده نمی‌شد، ولی همیشه بود را پیدا کند. ویژگی آفرودیت در نهاد هر زنی وجود دارد و در هر فردی به میزان متغییر نمود پیدا می‌کند و شخصیت آفرودیت داستان تا حدودی توانسته بود بازتاب‌دهنده این کهن‌الگو باشد. 

** استفاده از راوی‌های متعدد در «آفرودیت» را نوعی «دموکراسی در داستان» نامیدید. آیا این انتخاب تکنیکی برای بازتابِ حقایقِ متکثر در زندگی انسان معاصر بود یا راهکاری برای گریز از قضاوت مستقیم نویسنده؟

هیچ وقت از قضاوت‌شدن نترسیدم وگرنه هیچ وقت دست به قلم نمی‌بردم. تکنیک راوی‌های متعدد برای بازتابِ حقایقِ متکثر در زندگی انسان معاصر بود همان‌گونه که در دنیای پیرامون‌مان شاهد حضور انسان‌های بی‌شمار با روحیات و شخصیت‌های گوناگون هستیم. تصور کنید برای خرید کتاب پا به یک کتابفروشی بزرگ می‌گذاریم و مشتاقانه تمامی کتاب‌ها را تماشا می‌کنیم و در نهایت کتابی که برای‌مان مهم است یا توجه‌مان را جلب کرده می‌خریم و به تماشای کتاب‌های دیگر اکتفا می‌کنیم، نه بیشتر؛ و حقایق بسیاری با وجود اینکه روبروی‌مان هستند را نمی‌بینیم و این را بر ذمه‌ی خودم می‌دیدم از حقایقی که ناپیدا است و به چشم‌مان نمی‌آیند بنویسم. 

** در «آفرودیت» با زمانِ غیرخطی و سیال مواجهیم. با توجه به ارادت و شباهت‌های ساختاری که به سبک جریان سیال ذهن دارید، فکر می‌کنید مفهوم «زمان» در تجربه زنِ ایرانیِ امروز، بیشتر درگیرِ گذشته‌های گم‌شده است یا اضطرابِ آینده‌های پیش‌رو؟

گذشته و آینده از هم جدا نیستند هر دو بستری برای یکدیگرند. فارغ از حوادثی که خارج از حیطه‌ی قدرت و اراده‌ی ماست، دیروز سازنده امروز ماست و امروز سازنده‌ی آینده‌ی ماست. انسان امروز به دنبال لحظه حال و آینده است، اما نباید از این موضوع غافل شویم که منشأ بسیاری از مسائل امروز ما در گذشته است پس تفکیک ذهنی میان گذشته و آینده برای روایت‌گری متمایز ازدرگیری ذهنی انسان معاصری ا‌ست که در کار، زندگی و اضطراب فردا‌های خود غرق شده و گا‌ها خودش را به دست فراموشی می‌سپارد. 

** از «عرفان» (۱۳۹۵) تا «آفرودیت» (۱۴۰۴)، شاهد یک دهه فعالیت مستمر هستید. با نگاهی به کلیت این مسیر، نقطه عطفِ نگاهِ داستانیِ شما از کجا آغاز شد؟ کدام اثرتان را تولد دوباره خود، به عنوان یک نویسنده می‌دانید؟

نگارش هر یک از آثارم با چالشی همراه بود که مرا در مسیر با خودش همراه می‌کرد و هر کدام نقطه‌ای عطف مخصوص خودشان داشتند و باعث تکامل در یک بخشِ هر چند کوچک در نگرش داستان‌نویسی‌ام شدند پس هر اثر و هر بخشی از اثر نقطه عطفی مخصوص به خودش در نگاه و جهان‌بینی داستانیِ من داشته که همچنان این تکامل ادامه داشته و دارد. و، اما از نقطه نظر دیگری اگر به موضوع مورد بحث نگاه کنیم، می‌بینیم هر هنرمندی اثر خودش را همچون فرزند خودش می‌بیند و به نوعی والد اثر خودش است پس نمی‌تواند تمایزی میان آنها قائل شود و یکی را بر دیگری ارجعیت دهد، فقط می‌تواند از هر اثری که میزان تألم و دشواری‌اش برای او بیشتر بوده نام ببرد، درست همانطور که بزرگ‌کردن و پرورش یکی از فرزندان بنا به شرایط سخت‌تر از دیگری بوده و گاه باعث روان‌رنجوری والد می‌شود. نگارش «آفرودیت» دقیقا با این دردِ شیرین و طاقت‌فرسا همراه بود. قضاوت کلی درمورد نقطه‌ی عطف نگرش داستانی و تولد دوباره‌ی خودم را به خوانندگان و منتقدان آثارم می‌سپارم. 

** در مجموعه «خلجان»، عنوان کتاب را «بیم و آرزو» تعبیر کرده‌اید. اگر «خلجان» را بازتاب‌دهنده وضعیتِ زنِ درگیر در روزمرگی‌های تلخ بدانیم، آیا در آثار بعدی‌تان (به‌ویژه آفرودیت) این بیم و آرزو تغییر ماهیت داده یا تنها در فرمی متفاوت بازتولید شده است؟

«خلجان» مجموعه داستان کوتاه بود و «آفرودیت» رمان؛ هر دو محوریتی مشخص داشتند و به سبک و داستان خاص خود نوشته شدند، ولی در نهایت ماهیت کار تغییر کرده بود و هرکدام بازتاب‌دهنده‌ی وضعیت و مسائل مشخصی بودند؛ یکی در قالب داستان کوتاه و دیگری رمان. به همین دلیل نمی‌توان گفت «بیم و آرزو» در «آفرودیت» همان شکل و معنا را تکرار کرده است. در «آفرودیت» این مفاهیم در بستر شخصیت‌ها، روابط و موقعیت‌های داستانی، شکل و عمق دیگری پیدا می‌کنند و بیشتر تابع جهان رمان و اقتضائات آن هستند. در واقع، اگر وجه مشترکی میان این دو اثر وجود داشته باشد، دغدغه انسان و مسائل اوست، نه تکرار یک مضمون در قالبی ثابت. 

** شما به‌طور مداوم از زنان می‌نویسید. آیا این انتخابِ شما به دلیلِ غلبهِ «صدای زنانه» در ادبیات معاصر است، یا معتقدید که وضعیتِ اجتماعیِ زن ایرانی، پتانسیل‌های دراماتیکِ بالاتری برای خلقِ شخصیت‌های تراژیک و قهرمان دارد؟

از آنجایی که خودم از جنس زن ایرانی هستم و عواطف و روحیاتِ همجنس خودم را بهتر درک می‌کنم در نتیجه بهتر می‌توانم از زبان و جایگاه دارماتیکِ زنان ایرانی در اقشار مختلف بنویسم و ترجیحم به نگارش چیزی بوده که برای خودم ملموس باشد تا نگارش اثری تصنعی و غیرملموس. معتقدم وضعیت اجتماعی زنان ایرانی قابلیت پرداخت بیشتری دارد که حتی به خیلی از وقایع، حوادث و مسائلی که زن ایرانی با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند پرداخته نمی‌شود یا در سایه‌ی سخت‌گیری گرفتار است. به همین دلیل، نوشتن از زن برای من صرفاً یک انتخاب ادبی نیست، بلکه نوعی مواجهه با واقعیت‌ها و ثبت تجربه‌هایی است که گاهی کمتر دیده یا شنیده شده‌اند. فکر می‌کنم همین نزدیکی و زیست مشترک، امکان خلق شخصیت‌هایی چندلایه و باورپذیر را برایم فراهم می‌کند. 

** با اشاره به شرایط انتشار کتاب و سخت‌گیری‌ها، نوشتن در ایران برای شما به عنوان یک نویسنده زن که همزمان به ترجمه آثارش به زبان انگلیسی (مثل Fear and Desire) اهمیت می‌دهد، چه افق‌هایی را ترسیم کرده است؟ آیا مخاطبِ جهانی، همان چیزی را از زنانِ داستانِ شما درک می‌کند که مخاطبِ ایرانی دریافت می‌کند؟

همه عواملی که نام بردید دست به دست هم داده و شرایط کار را برای همه‌ی هنرمندان و نویسندگان سخت کرده و این امر باعث می‌شود خیلی از استعداد‌ها یا آثار هنوز جوانه نزده، در نطفه خفه شود. از آنجایی که مخاطب ایرانی به‌طور مستقیم بسیاری از مسائل را از نزدیک دیده یا شنیده، درک متفاوتی با مخاطب جهانی دارد که در دنیای متفاوتی زیست کرده و به عینه خودش شرایط را لمس نکرده و گاه شناخت چندانی هم از فرهنگ و مسائل بومی و زیستی ایران ندارد. با این حال، به نظرم بخش‌هایی از تجربه‌های انسانی، فارغ از مرز و جغرافیا، برای مخاطب جهانی نیز قابل درک و همذات‌پنداری است. ترجمه می‌تواند پلی باشد برای انتقال همین تجربه‌های مشترک و در عین حال، معرفی بخشی از واقعیت زندگی و جهان زنان ایرانی به مخاطبی که شناخت مستقیم و بی‌واسطه از آن ندارد. 
 
** پس از «آفرودیت» و با توجه به اینکه می‌گویید همیشه در حال «رویابافی» هستید، فکر می‌کنید در کار‌های آینده‌تان همچنان در بندِ «معما و گره‌افکنیِ» سنتی خواهید ماند، یا دوست دارید سراغ فرم‌ها و تجربه‌های ساختاریِ تازه‌تری در روایت بروید؟

دوست دارم فرم‌ها و ساختار‌های تازه را هم امتحان کنم، ولی فعلاً تمرکزم روی یک فرم «معما و گره‌افکنی» است و می‌خواهم آن را ارتقا بدهم. فکر می‌کنم هر فرم، ظرفیت‌ها و امکانات خاص خودش را دارد و قبل از عبور از آن، باید بتوانم به شناخت و تسلط بیشتری از این شیوه برسم. در عین حال، تجربه‌کردن ساختار‌های متفاوت برایم جذاب است و احتمالاً در آثار بعدی، جسارت بیشتری برای فاصله‌گرفتن از الگو‌های آشنا خواهم داشت. برای من مهم است که فرم در خدمت داستان و جهان شخصیت‌ها باشد، نه اینکه صرفاً برای متفاوت‌بودن انتخاب شود. 

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار